| هوالمحبوب....
ثانيه ها ميگذرند دقيقه ها ساعتها روزها... هفته ها ماه ها... سالها... اما تا کي و به کجا من نميدانم....
من برگشتم.با کوله باري از خستگي.يا شايد با کوله باري از اندوخته هاي زندگي که همين زندگي چيزي جز خستگي نيست.... نميدونم چطوري داره ميگذره... نميدونم .بگم الان خسته ام،مردم،سبزم،شادم،نميدونم... فقط ميدونم :
حرفهاي ما هنوز نا تمام تا نگاه ميکني وقت رفتن است! باز هم همان حکايت هميشگي پيش از آنکه با خبر شوي لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود آي......... اي دريغ و حسرت هميشگي ناگهان چقدر زود دير مي شود!!!
وقتي به تاريخ آخرين مطلبي که نوشتم نگاه ميکنم ميبينم زمان چه بيرحمانه و بدون نگاه کردن به اطرافش داره ميتازه... و هر لحظه ما رو به پايان نزديک تر ميکنه.... ۲۵بهمن ۸۴.... خيلي مناسبت ها گذشت من نيومدم. راستش بهونه هم نميارم.بودم اما دل و دماغ نوشتن رو نداشتم.
راستي قبول دارين زندگي جز تنهايي چيزي نداره... اگه همون لحظات کوتاه نابش هم نبود که ديگه هيچ چي... خيلي حرفا تو دلم دارم.اما چه کنم که نگفتنم بهتر است.......
تو اين لحظه هاي سرشار از خفقان تنهايي سرشار از بغض و دلتنگي چيزي ندارم بگم من مغلوب زمان شدم. با اين شعر که فکر ميکنم يه جورايي به حال و هوام ميخوره حرفام رو کوتاه ميکنم...
((اعتراف))
بهارم کجا بود تا پنجره هايت را سبز کند آسماني ندارم تا بر تشنگي ات ببارد آن ساز را که ديده اي آنقدر دلش گرفته
که غير از ناله صدايي ندارد مرا چه به عاشق شدن؟ با دلي که سالها پيش گم شده است.......
|