سلام دوستای خوبم
میدونم بازم غیبتم طولانی شد.آخه اینبار دلیل داشتم.یه دلیل موجه اما تلخ...
از بین شما دوستای خوبم کسایی هستن که واسشون از پسرخالم گفتم،یا اونایی که دیدنش.
بذارین این ماجرای تلخ رو واستون کامل توضیح بدم.
اسمش علیرضا بود.
۶ ساله.یه فرشته کوچولو بود.
حدود ۲ ماه پیش خالم از شهرستان اومد خونه ما.و علیرضا وداداش کوچیکترش رو با خودش آورده بود.میگفت علی حالش یه کم بده.نمی دونم چشه.هیچ کس باور نداشت که علیرضا...
با اینکه وقتتونو میگیرم ولی میخوام از این بچه واستون بگم.
این بچه همیشه از چیزای عجیبی حرف میزد.از ارتباطش با ...خانوادشم طوری نیستن که اونقد مذهبی باشن که رو بچشون تاثیر بذاره.ولی علی همیشه با بقیه بچه ها فرق داشت.بچه ای تو سن ۶ سال آرزوش چیه؟
داشتن اسباب بازی های جورواجور،دوچرخه،پارک و بازی یا هزار جور از این مسائل کودکانه.ولی علیرضا همیشه آرزوش این بود بره خونه خدا...
مامانش میگفت بعضی شبا بیدار میشه میگه مامان امام زمان(عج) از اینجا رد شد.تو ندیدیش؟ یا حتی یه بار علی بهمون گفت امام زمان منو با خودش برد خونش...ازش پرسیدیم کجا بود؟گفت نمیدونم ولی خونش دور بود و وقتی رسیدیم توی خونش پر بود از شمشیرو ...بعد مکث کرد گفت یه چیزای دیگه هم داشت اسمشو نمیدونم.بیارین نقاشیش کنم.وقتی کشید دیدیم عکس یه تبر بود....
پس این نمیتونه یه تلقین کودکانه باشه.
یادمه هر وقت سر سفره مینشستیم به همه میگفت باید قبل از غذا دعا بخونین.یا همیشه عاشق صدای اذان و دعای فرج بود.
از یه بچه واقعا بعید این چیزا.امکان نداشت بره خونه کسی و مثل بچه های دیگه حتی دست به چیزی بزنه...با بچه های دیگه بازی نمیکرد.ساکت سر جاش مینشست.
چند وقت پیش به مامانش گفته بود مامان واسم یه داداش میاری اسمشو بذار علیرضا.مامانش گفت الهی من فدای تو پسرم تو علیرضای منی.ولی اون اصرار داشت که یه پسر میاری اسمشو بذار علیرضا....
امسال قراربود مهربره مدرسه.وقتی از مدرسه ازش می پرسیدم میگفت نه من نمیرم مدرسه آخه من میمیرم..
همه ما این حرفاشو به حساب افکار کودکانه میذاشتیم.
واینم بگم این بچه یا بهتره بگم این مرد محبوبیت عجیبی تو اهل فامیل داشت.همه دوستش داشتیم.انقد خودش خوب بود که کاری نکرد تو این چند سال کوتاه از عمرش یکی حتی بهش عصبانی بشه...
اگه بخوام از حرفاش و کارای عجیبش بگم خیلی طولانی میشه.
با مامانش بردیمش دکتر .چند تا آزمایش ازش گرفتن و در عین بهت و ناباوری معلوم شد سرطان خون از نوع بدخیم داره.خدا میدونه اون روز چه حالی داشتم.علیرضای کوچیک من...
بستریش کردن تا اگه شد یه سری شیمی درمانی روش انجام بدن.شب اول خواب عجیبی دیده بود...
گفت خواب دیدم یه کرکس اومد رو سرم انقد منو خورد تا تموم شدم...
علی هیچ وقت منو جز داداش صدا نزد...چه رابطه قلبی داشتیم با هم...
این چند وقت که بیمارستان بود یه شب راحت نخوابیدم.همش کابوس ، همش....
وقتی میخواستن بهش سرم وصل کنن بر عکس همه بچه ها که فقط گریه می کنن اسم خدا رو میاورد.یا وقتی میخواستن بهش آمپول بزنن به دکتر میگفت آقای دکتر بسم الله یادت نره ها...
داداش کوچیکشم که ۲ سالش نشده پیش ما بود آخه مامانش شب و روز پیش علیرضا بود. یه روز که من نرفته بودم بیمارستان زنگ زدن گفتن علی رفته تو کما...
نمیدونین چه حالی داشتم.البته از خدا میخوام واسه هیچ کدومتون پیش نیاد که بدونین...
توی (آی .سی.یو) بود.وقتی رفتم ببینمش دیدم یه فرشته کوچولو روی تخت بیهوش بود...باور ندارین ولی این جسم سفید کوچیکش انقده نورانی بود...
یه سری تا حدودی حالش خوب شد ولی دوباره رفت تو کما...
۱۷ روز توی کما بود.خدا میدونه چه زجری میکشیدم وقتی میدیدم علیرضا حتی چشماشم باز نیست...
دکتر هر روز میگفت ابن بچه تا غروب یا شب تموم میکنه اما حرفش درست از آب در نمیومد.این اواخر دکترش گفت راستش علیرضا تمام محاسبات رو از دست ما خارج کرده.این بچه باید چند روز پیش تموم میکرد اما نمیدونم داره با چه نیرویی ادامه میده... کسی که کلیش از کار بیفته ، خونریزی شدید داخلی داشته باشه و قلبش تا حالا چند بار وایساده باشه. اونم یه بچه ۶ ساله...
روزای آخر بود که هیچ هوشی نداشت ، بدون حرکت....گفته بودم که دعای فرج رو خیلی دوست داشت. شب بابام رفت پیشش واسش سوره الرحمان رو خوند.قسم میخورد گفت دهنش رو تکون میداد طوری که انگار داشت زمزمه میکرد...بعدشم ۳ بار دعای فرج رو خوند واسش که بصورت باور نکردنی هر ۳ بارش علیرضا اشک از چشماش سرازیر شده بود.با اینکه ۱۷ روز بود بیهوش بود.الانشم هوش نداشت ولی با شنیدن این دعا...اون پرستارایی که توی آی سی یو در روز مرگ زیادی میبینن با دیدن این صحنه خودشون رو کنترل نکردن .انقدر گریه کردن...یعنی هیچ کس خودشو کنترل نکرد...
و در آخر....
روز ۲۲مرداد...درست ۴ روز قبل از تولدش ...این فرشته کوچیک بال گرفت و رفت... از این دنیای بی ارزش، فانی...از پیش ما.....
خیلی قبولش واسم سخت بود، خیلی...
من اصولا تحمل دیدن یه آدم مرده رو نداشتم توی روحیم تاثیر میذاشت.روزی که بردیمش غسالخونه...کاملا واسم عادی شد.
وقتی منتظر بودیم از سرد خونه بیارنش خیلیا رو دیدم که از سرد خونه آوردنشون، آدمای بزرگ.جسه های بزرگ...ولی وقتی در آمبولانس رو باز کردیم تا بیاریمش پایین چیزی دیدم که قلبم خراش بر داشت...ته اون آمبولانس یه چیز کوچولو رو پیچیده بودن توی پارچه سفید...خیلی واسم درد آور بود وقتی دیدم این بچه حتی مهلت نداشت یه کم بزرگتر شه...
خودم یه طرفش رو گرفتم گذاشتم روی تخت....باورکردنی نبود یه روزی علیرضا رو که چقدر دوستش داشتم خودم بذارم روی تخت...
قرار بود ببریمش شهر خودشون خاکش کنیم.وقتی که گذاشتنش توی تابوت و بعدشم توی آمبولانس. نمیدمنم چطور شد از این همه آدم که داغدار بودن من رفتم توی آمبولانس.
باید جند ساعتی رو میرفتیم تا میرسیدیم به شهرشون.من که جز اشک ریختن رو تابوتش کاری نداشتم.یه لحظه متوجه شدم راننده ها هم دارن با صدای بلند گریه میکنن.یه مقدار که گذشت گفتم به جای گریه کردن بهتره واسش دعا بخونم.
در تابوتم که باز بود...دیدم بی اراده دارم نازش میکنم و باهاش حرف میزنم.درست مثل وقتی که زنده بود...
فکر نمیکردم زمانی بخوام روی جسم بی روح علیرضا اشک بریزم...
وقتی رسیدیم به مقصد دیدم ۲۰ کیلومتری شهر خیلی شلوغه...پر از ماشین.متوجه شدم هر کسی که کوچیکترین ارتباطی باهاشون داشته اومده استقبایش...من گفتم خدایا ! با پای خودش از خونش اومد بیرون اما حالا جنازشو آوردیم...
حتی نیروی انتظامی شهرشون (چون همکار باباش بودن) و میشناختنشون همه اومده بودن.هرکی نمیدونست فکر میکرد یا رژه نظامیه یا حتما یه شهید رو آوردن...
گرچه اون دیگه مرده بود ولی واسم خیلی جالب بود که اینهمه آدم واسه یه بچه ۶ ساله عزادار شه...آخه هر کی حتی یه برخوردم این بچه رو دیده بود واسش اشک میریخت.
بردیمش واسه تدفین...
اون قبر کوچیک رو که دیدم انگار دنیا رو کوبیدن رو سرم...خیلی درد آور بود واسم.وقتی که خودم یه طرفش رو گرفتم و گذاشتیمش تو قبر...
خدا میدونه چه حالی داشتم.
یادمه بچه که بودم وقتی یکی از جوجه هام یا ماهیام میمردن انقد واسشون گریه میکردم.بعدشم میذاشتمشون لای یه تیکه پارچه سفید و خاکشون میکردم...
حالا فکر کن نوبت به یه عزیز دوست داشتنی رسیده ...
الان چند روزی از اون ماجرا میگذره...منم یه کم حالم اومد سر جا تا بیام بنویسم...ولی دلم شکسته...غمشو نمیتونم فراموش کنم...
اینی که وایسی و ببینی یه همچین آدمی داره جون میده...
نمیدونین چه آتیشی می گرفتم وقتی حال مامانشو میدیدم...
چه حالی داشتم وقتی میدیدم پدرش داره زجه میزنه...
این چند وقته دلم شکست...فکر نمیکنم دیگه اشکی تو چشام مونده باشه...وقتی به علیرضا فکر میکنم نفسم بند میاد.خفه میشم....
علیرضایی که خانومای همسایه میگفتن با این سن کمش امکان نداشت یه بار وقتی داره باهامون حرف میزنه تو چشمامون نگاه کنه...
به خدا این چیزا چیزی نیست به بچه یاد بدن.این پسر آدم عجیبی بود.خانوادشم اونطر نبودن بگین از اونا یاد گرفته .نه.اصلا...
یه نفر میگفت این بچه توی همین دنیا زنده میشه.میگفت روایته اونایی که یار امام زمان هستن حتی اگه مرده باشن به محض ظهور آقا زنده میشن...
خب اینم از ماجرای علیرضا و غیبت من...
نمیدونم درسته بگم واسه شادی روحش دعا کنین؟آخه اون چیزی به جز خوبی با خودش نبدر اونم با این سن کم...به هر حال...
یه چیزی تو دلم مونده دوست دارم بگمش.درسته که وبلاگ من اصلا سیاسی نیست.و عاشقانست و حتی شاید درست نبود این حادثه رو مینوشتم.ولی خب...ببخشید دیگه...اینم باز خودش نشوون داد که دوستت دارمها...آه...چه کوتاه اند.حتی کوتاه تر از ۶ سال...
حالا برم سر اون مساله.از دکتر دلیل این بیماری رو پرسیدم.چند تا دلیل آورد از جمله اینکه به عوامل محیطی مربوطه و غیره. ولی از توی حرفاش یه دلیلش بد جوری ذهن منو مشغول کرد.گفت فکر کردین 8 سال جنگ هیچ تاثیری روی این مساله نداره؟ گفت این مریضی همه جا هست ولی اگه توجه کنی توی شهرای مرزی غرب خیلی بیشتره.منم توجه کردم دیدم آره حتی اگه بیمارستانای شهرای بزرگ رو نگاه کنی اکثر اونایی که واسه سرطان خون بسترین از شهرای مرزی غربن.درسته که بین همه شهرا هست ولی اکثریت با شهرای مرزیه.راستی گناه علیرضا و عیرضاها چیه؟گناه نسل اینده چیه که باید به جرم گناه مرتکب نشده مجازات شن؟ دیگه دوست ندارم توی این بحث برم.من خودم اعتقادم بر اینه که همه چیز دست خدا و به اراده خداست... هر چی اون بخواد میشه...
مهم اینه که علیرضایی دیگه نیست...
علیرضایی که مریض شدنش توی ایام فاطمی بود...
کما رفتنش تو تولد حضرت فاطمه زهرا(س) بود...
وقتی از این دنیا رفت سومش شد شب تولدش و تولد امام جواد(ع)...
هفتمش برابر بود با تولد مولا علی(ع)...
و چهلمش میشه ۱ مهر...
روزی که باید میرفت مدرسه...کلاس اول.حالا اون شب ببینین مامانش چه حالی داره...مادری که از چند ماه پیش واسه مدرسه رفتنش کت و شلوار خریده...کیف و کفش خریده...واسه کی؟کی هست ۱ مهر اونا رو بپوشه بره مدرسه؟
خالم ...خاله جان.خودت میدونی من چقد علی رو دوست داشتم.چقد واسه هممون عزیز بود...
اینم بگم که خالم میخواد تمام لباسهای علی و وسائلش رو واسه مهر هدیه کنه به بچه های بی سرپرست و مستمند.و فقط یه پیراهن رو به عنوان پیراهن یوسف واسه خودش بر داره....
چون تو وبلاگم همیشه شعر میذارم حالام میخوام یه شعراز اخوان بذارم از طرف خودم هدیش کنم به روح پاک و مقدس علیرضا...
چه درد آلود چه وحشتناک!
نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود.
دریغ و درد،
هنوز از مرگِ .....من دلم خون بود...
چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟
که غمگین باغ بی آواز ما را باز
درین محرومی و عریانی ِ پاییز
بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد
از آن تنها و تنها قمری محزون و خوشخوان نیز؟
چه وحشتناک!
نمی آید مرا باور.
و من با این شبخون های بی شرمانه و شومی که دارد مرگ
بدم می آید از این زندگی دیگر.
ندانستم ، نمی دانم چه حالی بود؟
پس از یک عمر قهر و اختیار کفر،
-چه گویم ، آه...-
نشستم عاجز و بی اختیار آنگاه
به ایمانی شگفت آور،
بسی پیغام ها،سوگند ها دادم
خدا را،با شکسته تر دل وبا خسته تر خاطر.
- و در من باوری بی شک و از من سخت ناباور-
نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر
که زنهار،ای خدا،ای داور،ای دادار،
مبادا راست باشد این خبر زنهار!
تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز.
و نَفشُردست هرگز پنجهء بغضی گلویت را.
نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد.
ترا،هم با تو سوگند،آری!
مکن، مپسند این، مگذار
خداوندا،خداوندا،پس از هرگز،
پس از هرگز همین یک آرزو، یک خواست
همین یک بار،
ببین غمگین دلم با وحشت وبا درد می گرید.
خداوندا، به حق هرچه مردانند،
ببین یک مرد می گرید...
چه بی رحمند صیادان مرگ، ای داد!
و فریادا،چه بیهودست این فریاد.
نهان شد در ژرفنای خاک و خاموشی(...)
چه بی رحمند صیادان
نهان شد،رفت
از این نفرین شده، مسکین خراب آباد.
دریغا...
آن آزاده،آن آزاد
تسلی میدهم خود را
که اکنون آسمان ها را، ز چشم ِ اختران ِ دوردست ِ شعر
بر او هر شب نثاری هست، روشن مثل شعرش، مثل نامش
پاک.
ولی دردا! دریغا،او چرا خاموش؟
چرا در خاک؟
|