تبليغاتX
دوستت دارم ها...آه...چه کوتاه اند
 
 

My friend of misery

 
 

 

You just stood there screaming
Fearing no one was listening to you
They say the empty can rattles the most
The sound of your voice must soothe you
Hearing only what you want to hear
And knowing only what youve heard
You youre smothered in tragedy
Youre out to save the world

Misery
You insist that the weight of the world
Should be on your shoulders
Misery
Theres much more to life than what you see
My friend of misery

You still stood there screaming
No one caring about these words you tell
My friend before your voice is gone
One mans fun is anothers hell
These times are sent to try mens souls
But somethings wrong with all you see
You youll take it on all yourself
Remember, misery loves company

Misery
You insist that the weight of the world
Should be on your shoulders
Misery
Theres much more to life than what you see
My friend of misery

You just stood there screaming
My friend of misery

 
 2 نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط سعید |   
 
 

بدون شرح!

 
   

خبر آمد خبری در راه است سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید...شاید   پرده از چهره گشاید...شاید....

 

 

 
 2 نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط سعید |   
 
 

چشمهایت

 
 

چشمهایت همه چیز من است ...

وبوته ی خیس چشمانت در نگاهم ریشه دواند و من افریده شدم . میان فاصله ی غمگین چشمانمان ... .

و تو برای من عزیز ترین خواهی بود ؛

و خواهم نوشت از شب خاموش چشمانت و آواز حزن انگیز نگاهت را زیر لب زمزمه خواهم کرد .

و تو برای من عاشقانه ترین خواهی بود ؛

آیه ی تاریکی مردمکهایت را بدرقه ی راهم خواهم کرد و راه روشن چشمهایت را خواهم پیمود و در آنسوی پلکهای مهربان اما مغرور تو ادامه خواهم داد تا بینهایتی سرخ . و چشمهای مضطرب من از نگاه ثابت تو می گریزند .

و تو برای من مقدس ترین خواهی بود ؛

شبها ترسم را پناه می برم به نگاه امن تو و با تمام وجود در کنج تاریکی غلیظ چشمانت کز می کنم تنهاییم را . پی خواهم برد روزی دلیل روشن چشمان جادوئیت را برای همیشه . و پنجره ی باز چشمانت حقیقتی است که دلیل همه چیز می تواند باشد . تولد ، تکامل و غرور در چشمان توست . و نگاه بی تفاوت پر است از فکرها و حرفها و صداها و ... .

و تو برای من همیشه ترین خواهی بود ؛

که اگر روزی ناخواسته از حقیقت چشمانت دور بمانم یک شب تو را باز خواهم یافت ؛ با همین چشمان عاشق ؛در خیابانهای خیس پاییزی رنگارنگ .

یک لحظه مرا باور کن تا شکوفه دهد شاخه ی سیب و اشکم ستاره شود در افسانه ی شب چشمان تو .

و من آنطرف تر از مردمک هایت دنیایی ساخته ام از نگاه و از اشک . شاید سهم من از چشمانت ته مانده ی نگاهی خواهد بود که بارها در آینه تو را نگریسته و مرا گریسته است . و روزی که از چشمانت افتادم و فریاد زدی برو و خواستی نبودنم را من سخت تر از همیشه فرو ریختم ... .

 
 2 نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط سعید |   
 
 

سفرنامه ی دوستت دارمها

 
 

بازم اومدم

اما مثل همیشه دیر...واسه شهریورماه به "دوستت دارمها" نرسیده بودم.میدونم ازم ناراحته....

منم که مناسبت خاصی نداشتم.البته یه مناسبت خیلی مهم بود اما ترجیح دادم در موردش ننویسم.بالاخره یه سری چیزا اسرار دل آدم میشن.

اما چه میشه کرد.یه مسافرت واسم پیش اومد به همراه داداشم.دو نفری باهم بودیم.یه سفر به شمال...گرچه هر سفری دلتنگی داره ، بیقراری داره...اما واسه خودش یه تجربه ست.مقصد اول ما "لاهیجان" بود...ما با پیش بینی اینکه آخر شهریور هوا خوبه با لباسای خیلی تابستونی اومدیم اما همین که رسیدیم اولین استقبال کنندمون بارون بود.اونم بارون شدید.طوری که همه مسافرا فرار کرده بودن.منم که با سرما میونه خوبی ندارم.اما گیر افتادم.خلاصه نزدیک بود که" دوستت دارمها" متن جدید رو دیگه تا ابد به خودش نبینه...یه هفته بود که آب و هوای شمال سرد و بارونی شده بود.اما از اونجایی که من همیشه خوش قدمم چند ساعت بعد از ورودمون به "لاهیجان" آب و هوای سراسر شمال عالی شد.یه آسمون آبی...هوای معتدل...دریای آروم...خودتون حدث بزنین فقط چی کم داره.

"لاهیجان" شهر زیباییه."بام سبز" و "استخر"ش خیلی زیباست.به خصوص تله کابین رو هم که تازه گذاشتن عالی شده.یکی از زیبا ترین لحظه ها واسم وقتی بود که روی تراس ، یه صندلی میذاشتم و رو به طبیعت سبز و خونه های شیروونی دار،با گیتارم آهنگ "monamor" رو میزدم...

ما یه روزم "رامسر" بودیم.من "رامسر" رو خیلی دوست دارم. به خصوص تفریحگاه "جواهرده" که واقعا یه جواهره... یه بهشت روی زمین.چه خوبه آدم بتونه با اونی که دوستش داره اونجا بره... اما اگرم خودش همراهش نباشه ، یادش که هست...میتونه به یادش زیر یه آلاچیق بشینه و این ترانه رو بخونه: " تو معبود منی بگذار داد از دل بگیرم.پناهم ده که بر سقف حرم منزل بگیرم ، تو دریایی و من تنها غریق مانده در باران ؛ تو فانوس رهم شو تا ره ساحل بگیرم..."

"توسکا سرا" و "هتل قدیم" رامسر هم که دیگه جای خود.به خصوص اون خیابونی که از درِ هتل قدیم کشیده شده و مستقیم به دریا رسیده و یه مجتمع تفریحی زیبا اون آخر خیابونه..وقتی پیاده این مسیر رو از بین اون همه درخت بلند قدم میزنی جز به دوست داشتن نمیتونی به چیز دیگه ای فکر کنی...

شهر" رشت"..."چمخاله"..."چابکسر"...و "آستانه".من عاشق اسم این شهرم.هر وقت ازش رد میشم یا تابلوی راهنمای این شهر رو میبنم بی اختیار به یاد شعر شاملو می افتم که میگه:

"باید اِستاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد...."

گرچه این شعر کوچکترین ربطی به اسم ابن شهر نداره.اما تشابه اسمی واسه من این شعر رو تداعی میکنه.

متاسفانه فرصت نبود که به سمت شرق شهرای شمالی بیشتر پیش بریم.

منم دلم نیومد واسه شهریور ماه چیزی ننویسم.به خصوص اینکه دیدم واسه بادگاری میتونم تو روزای آخر این ماه ، تو شهر لاهیجان "دوستت دارمها" رو یاد کنم .سال قبل هم همین روزا شمال بودم.اما نشد "دوستت دارمها" رو سروسامون بدم.حس کردم یه خورده ازم دلخور شد.این شد که الان که دارم این مطلب رو مینویسم ، از پنجره اتاق میشه مناظر زیبای شهر لاهیجان رو دید.

دوستت دارمها این سری بیشتر به سفرنامه شبیه شد.منم خوشحالم که تونستم به این بهونه با شما دوستای همیشه دوست داشتنی دوستت دارمها راحت تر صحبت کنم.

نمیدونم چند روز دیگه ماندگارم.اما باور کنید هیچ جا به شهر و خونه خود آدم نمیشه....

درسته که اینجا واقعا زیباست.شهرای شمالی روح آدم رو جلا میدن.اون روستاهایی که باید جاده های باریکی که از جنگل میگذرن رو طی کنی تا بهشون برسی.با اون برکه های زیبای پر آب و اون غاز و اردک های قشنگ. شالیزارهایی که دارن؛ (راستی قراره فردا به یکی از اون روستاها برم). این همه مناظر بکر و زیبا.خونه های کلبه ای.ساحل دریا به این زیبایی.همه جا سرسبز.همه چیز دیدنی...

اما هیچ جا به خونه خودت نمیشه...هیچ جا شهر خودت نمیشه...کنار خانوادت...اتاق خودت...

و اینکه "بتونی تو شهری که اون داره نفس میکشه ، نفس بکشی...تو اون هوا...حتی اگه نبینیش..."

 
 2 نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط سعید |   
 
 

تولدت مبارک

 
   
 2 نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط سعید |   
 
 

به تو مي گويم

 
 
ديگر جا نيست
قلب‌ات پُراز اندوه است
آسمان‌هاي ِ تو آبي‌رنگي‌ي ِ گرماي‌اش را از دست داده است

زير ِ آسماني بي‌رنگ و بي‌جلا زنده‌گي مي‌کني
بر زمين ِ تو، باران، چهره‌ي ِ عشق‌هاي‌ات را پُرآبله مي‌کند
پرنده‌گان‌ات همه مرده‌اند
در صحرائي بي‌سايه و بي‌پرنده زنده‌گي مي‌کني
آن‌جا که هر گياه در انتظار ِ سرود ِ مرغي خاکستر مي‌شود.

*

ديگر جا نيست
قلب‌ات پُراز اندوه است

خدايان ِ همه آسمان‌هاي‌ات

بر خاک افتاده‌اند

چون کودکي
بي‌پناه و تنها مانده‌اي
از وحشت مي‌خندي
و غروري کودن از گريستن پرهيزت مي‌دهد.

اين است انساني که از خود ساخته‌اي
از انساني که من دوست مي‌داشتم
که من دوست مي‌دارم.

*

دوشادوش ِ زنده‌گي

در همه نبردها جنگيده‌بودي

نفرين ِ خدايان در تو کارگر نبود
و اکنون ناتوان و سرد

مرا در برابر ِ تنهائي

به زانو در مي‌آوري.

آيا تو جلوه‌ي ِ روشني از تقدير ِ مصنوع ِ انسان‌هاي ِ قرن ِ مائي؟ ــ
انسان‌هائي که من دوست مي‌داشتم
که من دوست مي‌دارم؟

*

ديگر جا نيست
قلب‌ات پُراز اندوه است.

مي‌ترسي ــ به تو بگويم ــ تو از زنده‌گي مي‌ترسي
از مرگ بيش از زنده‌گي
از عشق بيش از هر دو مي‌ترسي.

به تاريکي نگاه مي‌کني
از وحشت مي‌لرزي
و مرا در کنار ِ خود

از ياد

مي‌بري.
 
«احمد شاملو»

 

 
 2 نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط سعید |   
 
 

اعتراف

 
  هوالمحبوب....

 

ثانيه ها ميگذرند
دقيقه ها
ساعتها
روزها...
هفته ها
ماه ها...
سالها...
اما تا کي و به کجا من نميدانم....

من برگشتم.با کوله باري از خستگي.يا شايد با کوله باري از اندوخته هاي زندگي که همين زندگي چيزي جز خستگي نيست....
نميدونم  چطوري داره ميگذره...
نميدونم .بگم الان خسته ام،مردم،سبزم،شادم،نميدونم...
فقط ميدونم :
 

حرفهاي ما هنوز نا تمام
      تا نگاه ميکني وقت رفتن است!
 باز هم همان حکايت هميشگي
   پيش از آنکه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود
                          آي.........
 اي دريغ و حسرت هميشگي                       
              
             ناگهان چقدر زود دير مي شود!!!

        

وقتي به تاريخ آخرين مطلبي که نوشتم نگاه ميکنم ميبينم زمان چه بيرحمانه و بدون نگاه کردن به اطرافش داره ميتازه...
و هر لحظه ما رو به پايان نزديک تر ميکنه....
۲۵بهمن ۸۴....
خيلي مناسبت ها گذشت من نيومدم.
راستش بهونه هم نميارم.بودم اما دل و دماغ نوشتن رو نداشتم.

راستي قبول دارين زندگي جز تنهايي چيزي نداره...
اگه همون لحظات کوتاه نابش هم نبود که ديگه هيچ چي...
خيلي حرفا تو دلم دارم.اما چه کنم که نگفتنم بهتر است.......

تو اين لحظه هاي سرشار از خفقان تنهايي
سرشار از بغض و دلتنگي چيزي ندارم بگم
من مغلوب زمان شدم.
با اين شعر که فکر ميکنم يه جورايي به حال و هوام ميخوره حرفام رو کوتاه ميکنم...

((اعتراف))

بهارم کجا بود
        تا پنجره هايت را سبز کند
آسماني ندارم
        تا بر تشنگي ات ببارد

آن ساز را که ديده اي
آنقدر دلش گرفته

که غير از ناله صدايي ندارد
مرا چه به عاشق شدن؟
با دلي که سالها پيش
گم شده است.......
  
 

 
 2 نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط سعید |   
 
 

Valentine

 
 

                                             Valentine رو به همه عشاق تبریک می گم.

 

 

                                                       ***عزیزم تبریک میگم***

 

 
 2 نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط سعید |   
 
 
نوشته هاي پيشين
هفته سوم اسفند 1385
هفته سوم دی 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته چهارم بهمن 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته اوّل مهر 1384
هفته چهارم مرداد 1384
هفته دوم مرداد 1384
هفته اوّل مرداد 1384
هفته دوم تیر 1384
هفته سوم اردیبهشت 1384
هفته دوم اردیبهشت 1384
هفته اوّل اردیبهشت 1384
هفته چهارم فروردین 1384
هفته سوم فروردین 1384
 
پخش موسيقي


Sazmasoft.co.nr

وبلاگ هاي دوستان
داداش مجید عزیز خودم
همه چیز با خدا ممکن می شود
parhamnet(پرهام)
یه سایت واسه دانلود جدید ترین آهنگ ها
نیکا
میخواستم بدونی عزیزم یا مرگ یا وصال
دنیای کوچک من
آکورد برای گیتار
غربتی
دیجیتال کیوان
تنها صداست كه مي ماند
عشق آسمونی
 
طراح قالب

 
 
 

 

This Template Designed By  digitalkeyvan
All Rights Reserved.